|
سلام یا مقلب القلوب و الابصار ای گرداننده دل ها و دیدگان یا مدبر اللیل و النهار ای پدید آورنده روزها و شبها یا محول الحول و الاحوال ای تغییر دهنده سالها و حالات بندگان حول حالنا الی احسن الحال تغییر ده حال ما را به بهترین حالات وقتی خواستم مطلبی برای نوروز بگذار م٬ گفتم کاملا باید میهن پرستانه و ایرونی باشه٬ به همین خاطر چند تا عکس هفت سین و ایران باستان آماده کردم و یک مطلب که از یک سایت گرفته بودم و اصلا" یاد جوانهایی که تقریبا" هم سن وسال خودم بودندو برای اینکه ما امروز راحت و آسوده در کنار خانواده باشیم و نوروز را جشن بگیریم نبودم ٬اینان حاضر شدند در کنار عزیزانشان نباشند برای سربلندی و آزادی ایران عزیز. امروز فرزندان و مادران و همسرانشان در کنار مزارشان و قاب های عکسشان سال را تحویل می کنند و به سالی جدید وارد می شوند . به عنوان جوانی ایرانی بر خود وظیفه دونستم یادی از این عزیزان بکنم و عکسی رو از این شیر مردان در کنار دیگر عکسها و نوشته ها بگذارم. نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است نوروز جشن شروع فروردين يا « فرودگان » است كه ياد آور اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع زندگي و احوال بازماندگان به زمين فرود مي آيند و در خانه و آشيانه خويش سرگرم تماشا وسركشي مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و ساكنان آن راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند . درباره پيدايش نوروز در روايتي ديگر چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت آن متحير شدند . پس جمشيد دستور داد تا از ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند . همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي، قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است : آرياييها در روزگاران باستاني دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه مي شد . ولي پس از مدتي ، تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو تلقي مي كردند . در جشن اول كه به هنگام آغاز فصل گرما يعني به هنگامي كه گله ها را از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند . اما نوروز ، پس از مرگ جمشيد نيز به حيات خود ادامه داد . در معنا ، نوروز ، از هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، تركها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين جشن فرهنگي ميليون ها ايراني است كه در درون ايران زندگي مي كنن سالی سرشار از موفقیت و شادی و سلامتی برای همه ی ایرونی ها و فارسی زبانان عزیز آرزومندم. از تک تک دوستان عاجزانه التماس دعا دارم......... + نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29 توسط سید |
سلام کسی که غم و اندوه مو منی را بزداید٬ خداوند غم و غصه های دنیا و آخرت را از او می گرداند. حضرت سید الشهدا (علیه السلام) ---------------------------------------------------------------------- ای خداوند پاکی ها !ای توانا! می دانم که "قداست" را بر کلمه نهادی و "اقتدار" را بر سکوت استوار نمودی. چه نا پاکم که قداست کلمه را آلودم و حریم سکوت را شکستم. بر من ببخش که نیازمند بخشش هستم. امین!یا رب العالمین! -------------------------------------------------------------- "سه تار عشق" غم تو دردهایم را شفا داد وصال تو به من درس وفا داد بگویم با زبان بی زبانی سه تار عشق تو دل را صفا داد "مهتاب" جنون دیده ٬کامل می کند او دلم را بهترین دل می کند او در این دنیای تاریک عطش خیز شبی مهتاب نازل می کند او. + نوشته شده در جمعه 1386/12/24 توسط سید |
سلام فرا رسیدن ماه شادی اهلبیت رو تبریک می گم وامیدوارم عزاداری
همه ی دوستان قبول باشه.
ای که گاهی مثل نیلوفر تبسم می کنی
با نگاهت در دلم طوفان تجسم می کنی
چشم هایت را به هر جایی که می دوزی عزیز
شعرهای آسمانی را ترنم می کنی
دستهای نازنینت التیام زخم هاست
ای که با خاک دل عاشق تیمم می کنی
پرتوی از ماهتابی٬ خوشه ای از آفتاب
چون غزل در آسمان دل تکلم می کنی
ای بهار سبز پوش لحظه های پر خروش
در دلم مانند دریاها تلاطم می کنی
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19 توسط سید |
امام حسن مجتبی و امام رضا (علیهم السلام)بر وبلاگ نویسان مسلمان تسلیت باد.
زيبا ترين متني كه راجع به رحلت پيامبر خوانده ام؛ مقاله «از هجرت تا وفات» دكتر شريعتي است.
انسان همواره در زندگي خود را مي پوشاند، همواره در زير نمودي كه به چشم ديگران مي آيد پنهان است. تنها دو جاست كه غالبا نقابي را كه در سراسر عمر بر چهره دارد پس مي زند: سلول زندان و بستر مرگ. در اين دو جاست كه فرصت عزيزي به دست مي آيد تا چهره حقيقي هركسي را خوب ببيني؛ به ويژه مرگ! آدمي بوي مرگ را كه مي شنود صميمي مي شود. بر بستر احتضار، هركس «خودش» است. وحشت مرگ چنان او را سراسيمه مي سازد كه مجال تظاهري نمي يابد، حادثه چنان بزرگ است كه ديگران همه كوچك مي شوند. روح وحشتزده از نهانگاهي كه يك عمر به مصلحتي در آن از انظار پنهان شده بود بيرون مي آيد. مرگ، در اين نهانخانه را زده است. مردن نيز خود هنري است و همچون هر هنري بايد آن را آموخت؛ نمايشي سخت زيبا و عميق، تماشايي ترين صحنه زندگي. بسيار كم اند مرداني كه زيبا مرده اند. من مدت هاست در تاريخ مي گردم تا انسان هايي را كه «خوب مرده اند» بيابم و مردن هايي سخت زيبا و باشكوه يافته ام. بي شك آنهايي كه مي دانند چگونه بايد مرد، مي دانسته اند كه چگونه بايد زيست؛ چه، براي كساني كه زندگي كردن تنها دم برآوردن نيست، جان دادن نيز تنها دم برنياوردن نيست؛ خود يك كار است، كاري بزرگ همچون زندگي. مردن هاي بزرگ نيز همه بر يك گونه نيست. هركس آن چنان مي ميرد كه زندگي مي كند. آنچنان مي ميرد كه هست. --- شكوه صحنه پيكار، زيبايي شمشير و لطافت مخمل ابر را همه احساس مي كنند؛ اما شكوه يك روح، زيبايي يك تفكر و لطافت يك نياز را در نمي يابند. مرگ محمد از اين گونه است: برق شمشير، موج خون و شيهه اسبان خشمگين و فريادهاي قهرمانانه رجز، آن را تزيين نكرده است و از اين روست كه چشم هاي كم سو، هرگز زيبايي آن را نديده اند. --- نماز كه پايان يافت باز در آخرين فرصت از آنچه او را سخت رنج مي داد سخن گفت:«اي مردم! آتش ديوانه وار برافروخته شد و فتنه ها همچون پاره هاي شب تيره، روي آوردند. شما را به خدا سوگند كه بر من چيزي نبنديد كه من جز آنچه را قرآن بر شما حلال كرده است، حلال نكرده ام و جز آنچه را قرآن بر شما حرام كرده است حرام نكرده ام.» سپس گفت:«خدا لعنت كند قومي را كه قبر پيامبرانشان را عبادتگاه مي كنند.» --- احتضار فرارسيده بود. محمد ديگر نمي توانست سخن بگويد. نشاط مرگ رفته و مرگ خود در چند قدمي خانه عائشه است. لب هايي كه آخرين پيام هاي غيب را به انسان مي آورد بسته شد. علي سر محمد را بر روي سينه نهاد.... فاطمه دور از اجتماع زنان بر ديوار تكيه كرده بود و به سختي مي كوشيد تا نبيند. سكوت بي تاب و دردناكي بود. ناگهان لب هاي محمد تكان خورد: بل الرُّفيق الاُعْلي! پيغمبر مرد + نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16 توسط سید |
سلام اول تشکر بابت هم دردی همه ی دوستان با این حقیر . دوم این شعر در لحظاتی که دنیا خیلی بر من سخت گرفته بود گفته شده امیدوارم که با نقدتون زیباش کنین. گم می کنم تمام خودم را بدون تو یعنی که محو می شوم اینجا بدون تو من مثل بغض های کویری گرفته ام این بغض باز می شود آیا بدون تو هستم شبیه آینه ای روبه روی هیچ مرداب آرزوی تماشا بدون تو حسی همیشه شعر مرا رنج می دهد حسی که دور مانده و تنها بدون تو. + نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13 توسط سید |
جمعه ها راز و نیاز می نوشتم ورازو نیاز این هفته به صورت پست جدا نیست. ای قدرت کبریایی! عقل و احساس را تو در وجود من نهاده ای.احساس که بر وجودم می نشیند ٬ خاکسار می شوم به در گاهت . عقل که از وجودم بر می خیزد٬تفکر٬ مرا به سوی تو رهنمون می سازد. خدای من٬با تما می وجودم به سوی تو می آیم ٬ مرا بپذیر که تنها تو را می پرستم. ------------------------------------------------------------------جمعه ۱۰ /۱۲/۸۶----- فرا رسیدن اربعین سید الشهدا رو تسلیت میگم و انشاالله از محبان
و پیروان راستین آن حضرت باشیم.
چند روزی واقعااحساس تنهایی و غربت داره آزارم می ده
و این پست رو هم از روی بی کسی و تنهایی در دانشکده
واینکه حوصله ی کسی رو ندارم و دوستدارم تنها باشم
اومدم سایت گذاشتم تا بلکه آقا امام حسین کمکم کنه وبهتر بشم.
باز امشب نفس سوخته وا می ماند
و سری از بدن خویش جدا می ماند
امشبی را که فقط آینه می داندو عشق
چه کسی محو تماشای خدا می ماند؟
عشق٬ بن بست عجیبی ست در این پاییزان
مثل سر سبزترین پنجره ها می ماند
یاعطش می کشد آخر دل بی تاب مرا
یا که بازیچه ی دریای شما می ماند
بی شمایان ٬قفس از آینه آبادتر است
و دلم در قفس ثانیه ها می ماند
باز امشب تبر و زخم و نمک گل داده ست
با زامشب نفس سوخته وا می ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/08 توسط سید |
سلام
اول اینکه دیگه کمتر وقت آپ کردن دارم چون ترم آخرم وباید درس خوندن برای ارشد رو شروع کنم و متاسفانه کلاسهام هم پخش شده در کل هفته و هر روز باید برم دانشکده. دوم دوست دارم شعرام رو نقد کنین به عنوان یک خواننده.
باید گلی را ببویم٬ هرچند آرام ٬خسته
در زیر پایش برویم٬ هر چند آرام٬ خسته
یک باغ از واژه دارم٬دلگیر٬پژمرده٬از درد
باید که شعری بگویم٬ هر چند آرام ٬خسته
ای حادثه٬ ای ترنم٬ یک اعتنا٬یک تلنگر
می آمدی کاش سویم ٬ هر چند آرام ٬ خسته
آن راز سبز نهانی٬ آن ناگهانی که افتاد
باید به گوشش بگویم٬ هر چند آرام٬خسته + نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05 توسط سید |
|