|
یک کلاغ دانشجو در محله ما بود خانه اش همین نزدیک روی کاج زیبا بود رهن کرده بود ان را سال قبل از یک زاغ زاغ خانه ای بهتر دیده بود در یک باغ
---------- یک نفر فقط می شد زندگی کند در آن خانه در زمستان ها خیس می شد از بارن روی شاخه ای یک روز یک کلاغ خانم دید در نگاه او شادی در نوکش تبسم دید ---------- رفت و حرف زد با او از خودش از این عالم از غروب و تنهایی از سکوت ها از غم در محله ما باز شنبه شب عروسی بود روی شاخه های کاج خندن دیده بوسی بود ---------- خانه حیف کوچک بود یک اتاق تنها داشت خانه ی کلاغ خوب یک نفر فقط جا داشت ---------- صبح وشب می زد به هر جا سر هفته ها به دنبال خانه ای مناسبتر ---------- عاقبت پس از یک ماه خانه ای مناسب دید غصه از دلش پر زد بعد از آن کمی خندید ---------- با عیال مربوطه از محله ی ما رفت خوب شد که دانشجو عاقبت از اینجا رفت. + نوشته شده در شنبه 1387/01/17 توسط سید |
|